سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو، ای جلوه اميد محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله می لرزد، می رقصد اشك
آه، بگذار كه بگريزم من
از تو، ای چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم، صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
می روم، خنده بلب، خونين دل
می روم، از دل من دست بدار
ای اميد عبث بی حاصل
کور شد دیده در این کوره ره شایدها !
شاید ای دل !
که مسیحا نفست آمد و رفت !
باختی هستی خود بر سر می آیدها . . . .
خدا گفت:لیلی یک ماجراست.ماجرایی آکنده ازمن !
ماجرایی که باید بسازیش .
شیطان گفت :تنها یک اتفاق است بنشین تا بیفتد .
.
.
.
آنان که حرف شیطان را باور کردند نشستند ! و لیلی هیچگاه اتفاق نیفتاد .
مجنون اما بلند شد . رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت:لیلی درد است.درد زادنی نو.تولدی به دست خویشتن !
شیطان گفت:آسودگی است .خیالی است خوش !
خدا گفت:لیلی رفتن است.عبور است و رد شدن.
شیطان گفت:ماندن است.در خود فرو رفتن.
خداگفت:لیلی جستجو است .لیلی نرسیدن است و بخشیدن !!!
شیطان گفت:خواستن است.گرفتن است و تملک.
خدا گفت:لیلی سخت است.دیر است و دور از دست !
شیطان گفت: ساده است.همین جایی و دم دست .
و دنیا پر شد از لیلی های زود.لیلی های ساده ی اینجایی ! لیلی های نزدیک لحظه ای .
خدا گفت:لیلی زندگی است.زیستنی از نوعی دیگر ! .
.
.
.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود . . . !!!!
مجنون زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و میدانست که لیلی تا ابد طول میکشد .
جواب زنده بودنم مرگ نبود ! جون شما بود!؟
مرذن من مرذن یک برگ نبود ! تو رو به خدا بود ؟!
آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟! نه والا؟!
زار و پریشونم کنی که چی بشه؟! نه بلا !؟!
من حیرونت نبودم ؟!
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه !
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه !!
گفتی ببند چشمات و وقت رفتنه !
انجیر می خواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه !!
چشمای من آهن انجیر شدنه
حلقخ ای از حلقه ی زنجیر شدنه !
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم !
چشم من و انجیرتو بنازم !!!!
(گفتگوی حسین پناهی با خدا)
کم کم دارم احمق می شم . ........
.......... اما این از هرچیز دیگه ای شدن بهتره .
میتوانی خودت را بکشی !!!!
اما من زیر دندانهای عزراییل !!! ... سیب گاز میزنم !!!!!
روزهاي تکراري، داستانهاي تکراري، سرنوشتهاي تکراري .
بيچاره فرشته ...
روز آخر، تمام يادداشتهاي او ، کوچکترين نقطه عالم را هم پر نخواهد کرد.
- وقتي اميد در بهشت نيست، پس براي زمين معجزه است. و من هنوز با «اميد» زنده ام.
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود....!
آنگاه می توانستم چشمانم را ببندم و
به صدای دلی گوش کنم که می گوید:
من
تو را
او را
کسی را
دوست می دارم .
گفت:نخریدند....
تمام شد.
حالمان بد نیست غم کم ميخوريم
کم که نه هرروز کم کم ميخوريم
آب ميخواهم سرابم ميدهند
عشق ميورزم عذابم ميدهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بيگناهي بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شب داد آمد و بيداد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشهام
تيشه زد بر ريشه انديشهام
عشق اگر اين است مرتد مي شوم
خوب اگر اين است من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم ديگر مسلماني بس است
در عيان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از اين با بي کسي خو ميکنم
هر چه در دل داشتم رو ميکنم
من نميگويم دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
نيستم از مردم خنجر به دست
بت برستم بت برستم بت برست
بت برستم بت برستي کار ماست
چشم مستي تحفه بازار ماست
درد ميبارد چون لب تر ميکنم
طالعم شوم است باور ميکنم
من که با دريا تلاطم کردهام
راه دريا را چرا گم کردهام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نميگويم که خاموشم مکن
من نميگويم فراموشم مکن
من نميگويم که با من يار باش
من نميگويم مرا غمخوار باش
آه ! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود
واي ! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از در و ديوارتان خون ميچکد
خون من فرهاد مجنون ميچکد
خستهام از قصه هاي شومتان
خسته از همدردي مسمومتان
اين همه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
گويي از فرهاد دارد ريشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس فکر ما را کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه
هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه
هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما ميگريخت
چند روزي است که حالم ديدني است
حال من از اين و آن پرسيدني است
گاه بر روي زمين زل ميزنم
گاه بر حافظ تفأل ميزنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
*ما ز ياران چشم ياري داشتيم*
*خود غلط بود آنچه مي پنداشتیم*
تا دلش غمگین نگردد
هر کسی با ما نشست...
مادربزرگ
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اوين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم
بر تلی از خاکستر
پا بر تیغ می کشم
و به فریب هر صدای دور
دستمال سرخ دلم را تکان می دهم .....
"حسین پناهی"
يه جورايي انگار مطمئن شده ام که نميتونم پا به پاي اين دنيا و چرخيدنهاش بزرگ بشم. اما همينکه بزرگ ميشم، بهم غرور ميده . مطمئن ميشم که براي انجام يه کاري اومده ام که لااقل حتي اگه نميتونم انجامش بدم، ميتونم براي رسيدن به اون فکر کنم.
چندتا جاي دنج و خلوت هم دارم که ميتونم دلم رو غافلگير کنم و گاهي ببرمش هواخوري ....
اوضاع خيلي هم بد نيست...
فقط... کاش ، ايکاشها نبودند.
آوازی که نزدیک.....از دستهایی که دور!!
اما به سمت تو که می آیم
آواز دور می شود و دستهای تو نزدیک....!

قفسی تنگ پر از تنهایی
وچه خوب است لحظه ی غفلت آن زندانبان
بعد از آنهم پرواز........






